تبليغاتX
كيونان
منصور یاقوتی

منصور یاقوتی

متولد پنجم اسفند 1327 يكي از روستاهاي كرمانشاه به نام «كيونان». تحصيلات ابتدائي در مدرسه داريوش در كرمانشاه و دوران دبيرستان در مدرسه كزازي گذشت. ديپلم ادبي . سپاهي دانش دوره پانزده. مهرماه 1350 استخدام رسمي وزارت آموزش و پرورش. پنج سال آموزگار روستا. بقيه در كرمانشاه مدرسه حسين علي گويا. شهريور 1358 پاكسازي البته بدون كيفر خواست يا حضور در دادگاهي يا ارائه دليلي. معلمي كه غير از انديشه سرمايه ديگري ندارد چه مي تواند بكند؟ كارگري! مدتي نگهبان و سرايدار و پادو در شهر تهران. مدتي كارگري ساده در نيروگاه حرارتي بيستون كرمانشاه. مدتي دفتردار آسيابي در شهرستان سنقر. مدتي عمله‌گي! همسرم هم معلم وپاكسازي شده و داراي يك فرزند دختر.
انتشار نزديك به بيست جلد كتاب در قلمرو داستان كوتاه، داستان بلند، نقد ادبي.... 

من بيشتر از نيم قرن است كه در شهر كرمانشاه زندگي مي كنم و خودم را و تعلقات خودم را وابسته به اين شهر مي دانم و زندگي فرهنگي- هنري ام در اين شهر شكل گرفته است و از دوران كودكيم خاطرات محوي در ذهن دارم. بخشي از دوران كودكي ام در كتاب ((كودكي من)) ثبت شده است. تقريبا هفت ساله بودم كه همراه با اعضاي خانواده به شهر كوچ كرديم و درمحله((پشت بدنه)) ساكن شديم. آن زمان كرمانشاه شهر كوچك و قشنگي بود و سيماي زشتي مثل امروز نداشت.از آموزگاران تاثير گذارم مي توانم از آقايان عباس سرمدي معلم فلسفه، اصغر واقدي كرمانشاهي، آقاي صادقي و امير كامكار نام ببرم.
مدت يازده سال معلم بودم كه در شهريور 1358 بدون هيچ دليلي پاكسازي شدم و از آنزمان ناخواسته و به اجبار وارد زندگي كارگري شدم تا به امروز.

نگاهي فشرده به زندگينامه منصور ياقوتي

از بيوگرافي زندگي يك نويسنده هنگامي مي توان تصوير جامعي رسم كرد كه شرايط فرهنگي، سياسي، اجتماعي و اقتصادي روزگار او را همه جانبه تحليل كرد. همچنين به گرايشات فكري زمانه او در سطح ملي و جهاني نگاهي عميق- هرچند گذرا- افكند.
علاوه بر اين ، زندگي نامه نويسان بايد آثار نويسنده
  را از ابتدا تا انتها به دقت مطالعه كرده باشند و با مبارزات انديشگي و عملي، كشمكش ها، افراد تاثير گذار،سنگ اندازها و موانع آشنا بود و اين جوري نيست كه با يكي دو صفحه سر و ته زندگي يك نويسنده را به هم آورد و با ذكر تاريخ تولد و نام مدرسه اي كه در آن درس خوانده و اشاره به چند تا از آثارش خيال خواننده را راحت كرد.
بيوگرافي نويسي كاري است سخت و پيچيده و اصولا كار هر كسي نيست. بيوگرافي نويس بايد از خودش بپرسد كه چرا اين نويسنده را انتخاب كرده است و هدف او از نوشتن بيوگرافي چيست؟ و حتما مرزي بين سوژه خود با ديگران قايل شود تا هر قلم به مزدي تكليف خودش را بداند و هر كلاغي ادا و اطوار عقابان را در نياورد و جايگاه خودش را بشناسد.
خيلي جالب است با اينكه اين قلمزن نزديك به دو هزار صفحه درباره زندگي خود نوشته حس مي كند همه‌ي نقاط تاريك زندگي خود را در پرده نگه داشته و اصولا چيزي در اختيار خواننده نگذاشته است!
بهتر است بيوگرافي نويس به خود زحمت بدهد همراه با دوربين فيلمبرداري، دستگاه ضبط صوت، دفتر يادداشت با نويسنده از نزديك روبرو شود و پرسش هاي خود را به صورت شفاف مطرح و ثبت كند.

من بيشتر از نيم قرن است كه در شهر كرمانشاه زندگي مي كنم و خودم را و تعلقات خودم را وابسته به اين شهر مي دانم و زندگي فرهنگي- هنري ام در اين شهر شكل گرفته است و از دوران كودكيم خاطرات محوي در ذهن دارم. در شناسنامه م محل تولدم روستاي كيوه نان در استان كرمانشاه ذكر شده و تاريخ تولد پنجم اسفند1327
بخشي از دوران كودكي ام در كتاب ((كودكي من)) ثبت شده است. تقريبا هفت ساله بودم كه همراه با اعضاي خانواده به شهر كوچ كرديم و درمحله((پشت بدنه)) ساكن شديم. آن زمان كرمانشاه شهر كوچك و قشنگي بود و سيماي زشتي مثل امروز نداشت. تحصيلاتم را در مدرسه داريوش و كزازي به پايان رساندم.از آموزگاران تاثير گذارم مي توانم از آقايان عباس سرمدي معلم فلسفه، اصغر واقدي كرمانشاهي، آقاي صادقي و امير كامكار نام ببرم.
مدت يازده سال معلم بودم كه در شهريور 1358 بدون هيچ دليلي پاكسازي شدم و از آنزمان ناخواسته و به اجبار وارد زندگي كارگري شدم تا به امروز.

مادرم با افسانه هايي كه در كودكي برايم تعريف مي كرد بر ذهنيت داستاني من تاثير گذاشت و همچنين شاهنامه خوان روستا كه شاهنامه را با ريتمي خوش و خاص مي خواند.
مطالعات داستاني ام از دوران دبستان آغاز گرديد و در عرض يك سال تمام كتاب هاي كتابخانه اي را كه شبي يك ريال از او كتاب مي گرفتم خواندم و رفوزه شدم.
داستان نويسي را از دوران نوجواني آغاز كردم و نخستين مجموعه داستانم به نام((زخم)) در سال 1352 توسط انتشارات شبگير به مديريت زنده ياد ولي محمدي منتشر گرديد.
تا كنون بيش از 20 جلد كتاب در حوزه هاي داستان كوتاه، رمان، نقد ادبي، فولكلور، پژوهش از من منتشر گرديده است و نزديك به 10 جلد رمان و مجموعه داستان منتشر نشده دارم. فهرست بخشي از آثار منتشر شده به ترتيب ذيل است:
زخم/گلخاص/ كودكي من/ داستانهاي آهودره/ سال كورپه/ مردان فردا-برنده بهترين كتاب سال توسط شوراي كتاب كودك/ زير آفتاب/ پاجوش/ چراغي بر فراز ماديان كوه/ دهقانان/ افسانه سيرنگ/ توشاي پرنده غريب زاگرس/ آتش و آواز/افسانه هاي كردي/ نگاهي به آثار درويشيان/ گامي به پيش و ...
صدها مقاله، شعر، داستان كوتاه در نشريات مختلف از من منتشر شده است.
ديگران هم آثاري رقم زده اند از جمله احسان طبري و نقد معروف او تحت عنوان چراغي بر فراز ماديان كوه و كتاب داركوب باران خورده نوشته اسدالله پيرانفر
نخستين داستان كوتاهم به نام ((ماشالا خان)) در صفحه ادبي مجله تهران مصور منتشر شد. آن صفحه دريچه نام داشت و به سرپرستي حسن شهرزاد منتشر مي گرديد و بخشي از يادداشت ها و اشعار و نوشته هاي من به همت شهرزاد منتشر گرديد.
نزديك به 10 جلد كتاب منتشر نشده دارم از جمله آثار ذيل: تراژدي يزدگرد- رمان/ بن بست-رمان/خاطرات يك مرده/ با من به جهنم بياييد/ پروانه بر خاك- مجموعه داستان/ قصه هاي شهر و كار پژوهشي روي حافظ به نام حافظ ترانه سراي عشق و مجموعه شعري به نام برف و كاج و ديگر آثار...
زندگي سياسي من به خاطر شرايط خاص ايران خيلي زود شروع شد: محصل دبيرستان كزازي بودم كه دستگير شدم. داشتم امتحان فلسفه مي دادم. ساواك و دادگاه نظامي و يكسال مردودي. 1346
سال 56 هم زمان حكومت نظامي ازهاري دستگير شدم. زنداني شهرباني كرمانشاه و بعد كميته مشترك ضد خرابكاري و با آمدن دولت بختيار كه در زندان ها گشوده شد، آزاد شدم.
ششم فروردين1363 براي چندمين بار در تهران دستگير و به زندان ديزل آباد كرمانشاه منتقل شدم. به مدت 5 سال در زندانهاي مختلف عمرم تباه شد. پيش از آن يعني از تيرماه60 به بعد به مدت3 سال زندگي مخفي و زيرزميني داشتم در كارخانه هاي صنعتي تهران و به عنوان كارگر فقط به جرم دوست داشتن كشور خود و اعتقاد به عدالت اجتماعي و اينكه ثروت هاي اين كشور به صورت مساوي در قالب امكانات بين مردم تقسيم گردد.
حالا، واقعا نمي دانم كه اين بيوگرافي چه طرح و تصويري از شرايط دوزخي دوران سه ساله زندگي مخفي مي تواند ارائه دهد همچنين چگونه مي توانم 5 سال زندان و سلول انفرادي را از لابلاي اين سطور بي رمق و كمرنگ دريافت؟
و چگونه مي توان اين قلمزن را در كنار كساني گذاشت كه در آن سالهاي دوزخي كه بر منصور ياقوتي مي رفت به فكر ثروت جمع كردن بودند و انباشتن مال و موقعيت شغلي و نوشتن كتابهاي بدون خاصيت و روده درازي هاي بيهوده و خواب جايزه نوبل ديدن كه به شكم و زير شكم خود بيشتر برسند و قرق كردن مطبوعات و روزنامه هاي كشور براي نوشتن اباطيل....
شرح اين هجران و اين خون جگر
اين زمان بگذار تا وقت دگر

ایران سرود
http://tooshay.blogfa.com/post-50.aspx

نویسنده: محمود موحدان

فهرست بخشي از آثار منتشر شده:
-
زخم / مجموعه داستان / 1350 /چاپ سوم
-
گل خاس / مجموعه داستان / 1350 / چاپ هفتم/ترجمه به زبان كردي
-
كودكي من / مجموعه داستان / 1351/چاپ يازدهم
-
داستان‌هاي آهودره/ مجموعه داستان/چاپ دوم
-
با بچه‌هاي ده خودمان/ مجموعه داستان/ چاپ دهم
-
سال كورپه/ مجموعه داستان/چاپ اول
-
پاجوش/ داستان بلند/چاپ دهم
-
زيرآفتاب / داستان بلند/چاپ اول
-
چراغي بر فراز ماديان كوه/ داستان بلند/ چاپ چهارم/ ترجمه به زبان كردي
-
دهقانان/ رُمان/چاپ دوم
-
افسانه‌هائي از ده نشينان كُرد/ پژوهش، گردآوري فرهنگ توده/ چاپ هفتم
-
يادداشت‌هاي يك آموزگار/ پژوهش
-
مردان فردا / مجموعه داستان / چاپ اول، برنده بهترين كتاب سال توسط شوراي كتاب كودك
-
نگاهي به آثار درويشيان/ نقد ادبي/چاپ اول
گامي به پيش/ نقد ادبي/چاپ اول
-
توشاي پرنده غريب زاگُرس/ مجموعه داستان/ 1374/ نشر آروين/ چاپ اول
-
افسانه سيرنگ/ داستان بلند/ 1382/ نشر ترجمان انديشه/ چاپ اول


 

خواستگاري

منصور ياقوتي



كتايون سيني چايي را پيش برادرش زاگرس نهاد. زاگرس از سر خستگي و نوميدي گفت:
-
شش ماهه مي‌گردم و كار پيدا نمي‌كنم.
كتايون به قصد دلداري گفت:
-
عيبي نداره، يه روزي سركار مي‌ري، هر جور شده زندگي ما داره مي‌چرخه.
لبخند معني داري زد. نگاهش از پشت پنجره روي بوته‌هاي گُلِ سرخ ماندگار شد و گفت:
-
فرنگيس ايجاد بود، پيش از پاي تو رفت!
چشمانش با پرتو تابناكي درخشيد. لبخند فروخورده‌اي بر گوشه لبهايش لرزيد. زاگرس سكوت كرد، قند را در چاي گرداند و در دهان گذاشت. نگاهش روي ديوار بر تصوير قاب گرفته‌اي كه او را در ميانِ يك گروه دانش آموز خردسال نشان مي‌داد لغزيد. بچه‌ها گِرد او حلقه زده و او از زير شيشه‌هاي عينك به كرانه دور دست مي‌نگريست. كتايون چين بر پيشاني افكند و با نگاهي پُر از رنجش و گلايه گفت:
-
پس كي مي‌خواي دست بالا بزني؟
زاگرس خودش را به ندانستن زد و پرسيد:
-
از چه حرف مي‌زني؟
كتايون آزرده خاطر گفت:
-
يعني تو نمي‌داني چه مي‌گم؟
زاگرس چايش را به تمامي سركشيد، سيگاري روشن كرد و گفت: نه!
كتايون ناباور و دلتنگ گفت: خوب مي‌داني چه مي‌گم! چرا زن نمي‌گيري؟ دختري به خوبي فرنگيس تو را قبول داره.
زاگرس برآشفته گفت: چرا موقعيت من را درك نمي‌كني؟ با كدام پول و درآمد و شغل و پس‌انداز؟ يك ريال تو زندگي من نيس، تو چرا ديگه اين حرف را مي‌زني؟
كتايون، اندوهگين و ناشكيبا گفت: داره برات دير مي‌شه، دختر هم مدتي صبر مي‌كنه. زاگرس، برآشفته از اين كه نزديكترين كس به او دركش نمي‌كند، داغ كرد و فرياد كشيد: - آخه با چه چيزي ازدواج كنم با چه چيزي؟ بعدش، كي به او گفته چش به راه آدم آسمان حلي مثه من باشه؟ با هر كه مي‌خواد ازدواج كنه! نه خانه، نه شغل، نه درآمد، پول همين يه بسته سيگار را تو دادي. دارم كتاب‌هام را مي‌فروشم.
كتايون به گريه افتاد: زاگرس از اين كه بر سر خواهرش داد كشيده بود به سختي پشيمان شده بود. با لحني آرامي گفت: آخه چه جور مي‌شه با دس خالي ازدواج كرد؟ بعدش، تو مي‌داني سنت‌هاي قبيله‌اي يعني چه؟ نمي‌داني! آدم را خرد مي‌كنه و همه‌ي حساب و كتابا را به هم مي‌ريزه. درسته يه عمر هم كوچه‌ايم اما هيچ كس به اين وصلت راضي نيس، هيچ كس!
كتايون اشكهايش را پاك كرد و گفت: - فرنگيس تو را درك مي‌كنه.
زاگرس آه كشيد و گفت: انديشه‌ها و گذشته‌ي من براي او نان و آب نمي‌شه.
كتايون با عصبانيت موهاي روي پيشاني‌اش را كنار زد و گفت:- تو از ازدواج مي‌ترسي!
زاگرس ته سيگار را توي جا سيگاري له كرد، اندوهگين و دلخور گفت: - وقتي تو روزگار مرا درك نمي‌كني واي به حال ديگران!

2
مته فشارهاي روزافزون و گريه‌هاي او سرانجام زاگرس را واداشت كه از روي خشم و درماندگي بگويد: «برو هر كاري كه مي‌خواي بكن
يك روز پس از نيمروز، مادر و پدر و دامادهايش در خانه را گشودند و به سوي خانه پدري فرنگيس رهسپار شدند. كتايون به بهانه درس خواندن درمنزل ماند! زاگرس دسته گل سپيدي را كه دو شاخه گل سرخ درميانش بود بغل گرفته و كت و شلوار قديمي اما تميزش را پوشيده بود و پشت سر افراد خانواده‌اش كه با بي‌ميلي راه مي‌رفتند حركت مي‌كرد. همشيره فرنگيس ازگوشه پرده خواستگاران را ديد، داخل اتاق رفت و اعلام كرد:
-
مهمانا آمدن!
مادر فرنگيس سيگاري روشن كرد. دودش را فرو داد و گفت: با سياست برخورد كنين!
عمه پير فرياد زد: چه سياستي؟ پررويي مي‌خواد! نه شغلي، نه درآمدي، نه جواني، شنيده كه سيب سرخ براي دس چلاق خوبه!
پدر فرنگيس كه آدم بسيار كم حرفي بود با لحن آرامي گفت: - سابقه‌دار هم هس!
فكر كرد با اين سخن رضايت زنش را به دست مي آورد. مادر زاگرس اندكي خود را عقب كشيد و دامادهايش را جلو فرستاد كه مجبور نشود اول سلام كند. زاگرس زنگ در را فشرد. پانته‌آ خواهر فرنگيس- لبخند زنان در را گشود و به يك يك آنهاخوشامد گفت. هيچكس دسته گل را از زاگرس تحويل نگرفت. اگر پانته‌آ دسته گل را تحويل نمي‌گرفت زاگرس مجبور مي‌شد تا پايان تئاتر خانوادگي، آن را روي زانوي خود بگذارد.
دو طرف در احوالپرسي و خوش‌آمدگويي سنگ تمام گذاشتند. بازار گلايه شروع شد كه چرا همسايه نبايد احوال همسايه را بپرسد. هر كس دروغي به خورد ديگري داد. مادر زاگرس لام تا كام حرف نمي‌زد و مانند مجسمه سنگي گوشه‌اي نشسته بود طوري كه اگر كسي او را نمي‌شناخت مي‌گفت: «عجب زن باوقاري است» در حالي كه، ازاين كه پرسش دختري را از «طايفه» ديگري مي‌گرفت چنان برخود مي‌پيچيد كه اگرخشمش را مهار نمي‌كرد همه را به باد ركيك‌ترين دشنام‌ها مي‌گرفت. پدر زاگرس هم از اين كه پسرش دختري از «طايفه» او نمي‌گرفت سخت ناخشنود بود وخودش را به كرولالي زده بود. داماد بزرگ هم كه انتظار داشت زاگرس ازدواج نكند خودش را با ديدن برنامه‌هاي كسل كننده تلويزيون مشغول كرده بود. سرانجام يخ سكوت را داماد كوچك شكست:
-
غرض از مزاحمت اينه كه به ما افتخار بديد با خانواده محترم شما فاميلي بكنيم. زاگرس تو زندگي زياد بد آورده، همه‌ش به خاطر معرفت بوده.
مادر فرنگيس گفت: مهم اينه آدم نجابت داشته باشه.
پدر فرنگيس گفت: مثل اينكه آقا سابقه‌داره!
مادر فرنگيس اعتراض كرد: اين حرفا چيه... گهي پشت به زين وگهي زين به پشت!
عمه پير گفت: ببخشيد شغلش چيه؟ درآمدش؟
داماد بزرگ همان طور كه به تلويزيون مي‌كرد، گفت: در حال حاضر بيكاره، شغلي نداره!
عمه پير زير خنده زد و گفت: - به حق چيزاي نشنيده! مگه دختر از در مسجد پيدا كرديم؟
مادر فرنگيس گفت: من فكر ميكردم تو بازار شغل آزاد داره، البته خدا روزي رسانه.
پدر فرنگيس گف: چن سال داري؟
زاگرس سنش را گفت. عمه پير زير خنده زد. پدر گفت: ده سال اختلاف سن! خيلي زياده!
مادر زاگرش دچار احساسات متضادي شده بود: از يك سو به خاطرحملاتي كه به پسرش مي‌شد آن هم از طرف خانواده‌اي كه از «طايفه» او نبود، خون خونش را مي‌خورد و از سويي ديگر قند توي دلش آب شده بود و از اين كه خانواده‌ فرنگيس دست رد به سينه پسرش مي‌گذارند و او خواهد توانست دختر خواهر خود را به عنوان عروس به خانه بياورد و هر روز گيسش را بكشد و با متلك‌هاي زهرآگين روحش را سياه كند. پدر زاگرس هم خود را به كر و لالي زده و منتظر پايان ماجرا بود. هر چقدر اوضاع تيره مي‌شد احساس آرامش بيشتري مي‌كرد. اگر او مي‌توانست از «طايفه» خود زني براي پسرش بگيرد، انتقام ديرينه خود را از زنش گرفته بود.
فرنگيس پشت در ايستاده و پا به پا مي‌كرد. سرانجام نزد خواهرش رفت و گفت: پانته‌آ... داره اوضاع خراب مي‌شه!
پانته‌آ به بهانه چاي بردن تو اتاق رفت. سيني چاي را تومجلس گرداند و گوشه‌اي نشست. مادرش او را دنبال نخود سياه فرستاد: - برو ميوه بيار دخترم، از مهمانا پذيرايي كن!
پانته‌آ با دلخوري مجلس را ترك كرد. عمه پير گفت: - من مخالف اين وصلتم، البته نظر پدر ومادر دختر مهمه و با حركتي ظريف، ‌رديف النگوها و سينه‌ريز طلا و گوشوارههايش را به تماشا گذاشت.
پدر فرنگيس گفت: شغل كه نداره، سابقه‌دار هم هست، سنش زياده، من هم مخالفم.
مادر فرنگيس گفت: چرا آقا زاگرس دكان وا نمي‌كنه؟ قصابي، بقالي، همسايه بغلي ما ماشاءالله از فروش ترياك و زيرخاكي ميلياردر شده.
پدر زاگرس ازشادماني سر تكان مي‌داد. مادر زاگرس براي هر چه بيشتر تيره كردن اوضاع گفت: فرنگيسم نه شغلي داره، نه هنري بلده، دختر خاله خودش از هر انگشتش هنري مي‌ريزه.
پدرزاگرس وحشت كرد. تازه متوجه مي‌شد كه زنش چه نقشه‌اي كشيده است. باخود گفت: «مهر كسي بهتر از اون اژدهاي بي‌رحم و احمقه» اين بود كه زبان باز كرد و رو به پدر فرنگيس گفت:
-
به خدا پسر من مثه يه فرشته پاكه، روزگار با او در افتاده،‌ مردم عقل و معرفت از او ياد گرفتن. مادر زاگرس براي اين كه سخنان همسرش را بي‌اعتبار كند گفت: - چيزي كه زياده دختره!
عمه پير گفت: بريد پيدا كنيد! آدم ياد داستان شغال و انگور مي‌افته!
مادر فرنگيس گفت: نه خير و نه شر! فرنگيس ازدواج نمي‌كنه تا حالا صد تا خواستگار رد كرده.
مادر زاگرس از جا بلند شد. بقيه هم برخاستند. گفت: قسمت نبود!
عمه پير گفت: تقدير ديگه هر چه خدا بخواد
پدر زاگرس نوميدانه گفت: پسر من معلم بوده!…

شب بود. زاگرس نوميد وخسته از جستجويي بي‌حاصل براي يافتن كار به خانه برمي‌گشت. توي كوچه با بوق‌هاي ممتد اتومبيلي سربلند كرد. اتومبيل عروس بود. به ديوار تكيه داد كه اتومبيل عروس رد بشود. فرنگيس را ديد كه در كنار داماد نشسته بود. فرنگيس روي برگرداند. زاگرس در پي يافتن سيگار دست تو جيب كتش برد. انگشتش به چيز نرمي خورد،‌آن را بيرون كشيد، پَر سپيد كوچكي بود. در تيرگي شب پَر را رها كرد.
كتايون روي پشت بام رفته و زانوانش را بغل گرفته بود. منتظر بود كه ماهِ كامل از پس كوه بلند بيرون بيايد و از درون ماه اسب سپيد آرزوهايش يال برافشاند. اما آن شب به جاي اسب سپيد، پروانه‌اي درشت كه خال‌هاي سرخي روي بال‌ها داشت از دل شب درآمد و روي انگشتانش نشست. قطره اي اشك از چشم كتايون بر روي انگشتانش نشست. قطره‌اي اشك از چشم كتايون بر روي انگشتانش چكيد. پروانه سر در ميان اشك فرو برد.

پري دريايي
منصور ياقوتي

          چشم‌به‌راهت بودم كه بيايي و قصة «داش‌آكل» را برايت تعريف كنم. خودت گفتي كه مي‌آيي. نه! هيچ تداركي برايت نچيدم، حتا ميوه هم نخريدم‌، يا يك‌ دسته‌گُل كه در آستانه بگذارم و خانه را بيارايم. مي‌دانستم كه نمي‌آيي. تو را مي‌شناسم‌، تو را كه بين تيرگي دنياي كُهن و روشنايي عصر جديد سرگرداني. مثل پري دريايي.
          تراژدي زندگي ما اين است كه چشم به عصري گشوده‌ايم كه هواپيماهاي غول‌پيكر، قطارهاي برقي و كشتي‌هاي عظيم چشم‌اندازي ديگر پيش روي نهاده‌اند. پس دنياي كهن كجاست؟ چه پرسش كودكانه و شگفت‌انگيزي!: كُلبه‌اي در كنار دريا، كمي دورتر از آن صخرة ليز و سخت هست از آن پيرمردي ماهيگير. مي‌تواني شبي تاريك دزدانه خودت را كنار پنجرة كلبه بكشاني و به صفحة تلويزيون (جام جهان نماي عصر) خيره شوي و تصاوير دهشت‌بار سنّت را ببيني.
          تراژدي زندگي تو نه اين است كه من پسر آن پيرمرد ماهيگيرم بلكه شاهزاده رؤياهايت نيستم و در ژرفاي اقيانوس و بر زمين سرد جادوگري نيست كه «سنّت» را ميان شيشه بفرستد و به ژرفاي آب‌ها رها سازد.
          اكنون كه دريا توفاني نيست و ناقوس كليساها سپري شدن شب را مي‌نوازد و پرنده‌هاي شبگرد هر يك در گوشه‌اي پلك برهم نهاده‌اند، منتظرم بيايي و قصة «داش‌آكل» را برايت تعريف كنم و بعد ـ از همه چيز مهم‌تر ـ قصة خودم را.
          دست‌هايي از همه‌سو تو را به سوي جهان كُهن مي‌كشانند اما من، از پشت شيشه‌هاي كلبه، وقتي كه پيرمرد خوابيده بود و پرتو نقره‌گون ماه بر امواج، بلور و آينه و حرير مي‌پاشيد، لحظه‌اي‌، فقط يك لحظه تو را ديدم كه گيسويت را چونان ‌يال‌ِ اسب‌هاي آناهيتا رها كرده و ميرقصيدي.
          مي‌دانستي كه من از پشت شيشه‌هاي كلبة قديمي دارم تو را مي‌بينم، تو درچشم‌انداز نگاهم گيسو برافشانده و رقص شگفتت را آغاز كرده بودي.
          در كلبه را با دل‌شوره گشودم، پابرهنه به سويت دويدم، جز امواج دريا كه برپيكر صخرة پير چنگ مي‌كشيد و صداي سحرانگيز يك كمانچه كه نفهميدم ازكجا مي‌آمد، صداي ديگري در جهان نبود. لب‌هايت كه از جنس مرجان‌ها بود بالبخند پريده‌اي بر سيماي مهتابيت گشوده شد و گفتي كه: «شب هنگام مي‌آيم.»
          يك‌آن كه پلك بر هم زدم رفته بودي. صداي كمانچه ديگر نميآمد.
 
          پيرمرد به شهر رفته كه سري به اقوامش بزند. مي‌ترسد بميرد. نيمه شبي هول‌انگيز است و صداي چاويدن پرنده‌اي تنها با آواز مرموز آب‌ها در هم مي‌آميزد. روي ديوار كمانچه قديمي آويزان شده است و من در كلبه را گشاده‌ام كه تو بيايي و دستپاچه و مضطرب، قصة «داش‌آكل» را برايت تعريف كنم. مي‌دانم قصة «داش‌آكل» را نخوانده‌اي. حالا كه تو اين‌جا نيستي. من روي صخره‌اي كه‌ امواج درياهاي دور، صدف‌ها و لاشه ماهي‌هاي مُرده و عروس‌هاي دريايي را بر آن مي‌كوبد نشسته‌ام. هوا كمي سوز دارد. باد بوي پاييز را از جنگل مي‌آورد. كُلنگ‌ها مهاجرت شبانه خود را آغاز كرده‌اند: «داش‌آكل» پهلوان‌ِ جوانمردي بود كه تنها زندگي مي‌كرد. نه! نه! خودت بايد بروي و قصه را به قلم صادق هدايت بخواني. داش آكل از تمام هر آن چيزي كه در اين جهان وجود دارد يك طوطي داشت. وقتي كه در تاريكي شب با دشنه كاكا رستم همچون سرو عظيمي بر خاك افتاد، پيش از آن‌كه بميرد وصيت كرد كه طوطي‌اش را به «مرجان» بدهند [مي‌داني اومرجان را سرپرستي كرده و با دست خودش به خانه بخت فرستاده بود.]
          طوطي را به مرجان مي‌دهند. طوطي رو به مرجان مي‌گويد:«مرجان... مرجان... تو مرا كُشتي... به كه بگويم مرجان... عشق تو... مرا كُشت...»
          من در چنان شب دهشت‌انگيزي كه بوي پاييز، دريا و جنگل و كلبه را درهم پيچانده، مي‌خواستم رازي را با تو در ميان بگذارم. طوطي و مرغ مينا با رازداري بيگانه‌اند، به اين پرنده‌ها نمي‌شود اعتماد كرد. اما جان‌ِ انسان، آن چيزي كه ماورايي است، توي چشمان‌مان آينه‌اي مي‌گرداند. چشمان ما آينه جان مايند. من مي‌خواستم در جايي كه مرغ مينايي پرسه نزند و طوطي‌اي بال نگشايد، دركنار اين صخره كه رازهاي بسياري را در سينه پنهان كرده، خودم، آري، خودم، با تو از چيزي سخن بگويم كه گاهي در آينه چشمان‌مان بازتاب و درخششي خيره‌كننده مي‌يافت. اما تو نيامدي. مي‌دانم آن پيرزن مرموز تو را به مأوايش برده تا مهره‌هاي قديمي‌اش را به تو نشان دهد و برايت اسپند دود كند. شايد هم تمام اين سال‌ها در دستت عروسكي فريبنده بوده‌ام.

  از كُلبه قديمي آواز غمناك كمانچه برمي‌خيزد. داخل كلبه مي‌روم. كسي آن‌جا نيست!

 

 

گفت وگو با «منصور ياقوتي»

 

نمي گويم اشتباه کرده ام

 

سعيد رضايي سعيد

چگونه وارد دنياي ادبيات شديد؟

تمام اين قضيه به دوران کودکي ام برمي گردد. زماني که من بچه بودم، مادرم افسانه هاي محلي کليايي (منطقه يي در استان کرمانشاه) را در گوشم زمزمه مي کرد. آن افسانه ها به قدري شيرين و جذاب بود که در ذهن من رسوب کردند. به تازگي بخشي از همين افسانه ها در کتاب «افسانه هاي کردي» منتشر شده است.

اين زمينه در من وجود داشت که در دوران دبستان با آقاي کامکار آشنا شدم. کامکار تئاتري بود و قصه هاي جذابي را که سر کلاس براي بچه ها تعريف مي کرد، همانجا به صورت نمايش اجرا مي کرد. باور کنيد از دوران مدرسه فقط همين خاطره هاي زيبا را به خاطر دارم و چيزي را تحت عنوان درس به ياد نمي آورم،

اين اتفاقات تلنگري شد که من به سمت خواندن کتاب هاي مختلفي بروم. در کرمانشاه آن زمان دو کتابفروشي بود که هر کتاب را شبي 2 ريال کرايه مي داد، تمام کتاب هاي اين دو کتابفروشي را خواندم و نتيجه اش اين شد که آن سال مردود شدم. کتاب هاي آن زمان بيشتر پاورقي هاي تاريخي بود که از قضا بسيار جذاب هم نوشته مي شد. البته کتاب هاي پليسي هم به اقتضاي سن ما جذاب بود.

داستان تبديل شدن شما از يک کتابخوان حرفه يي به خالق آثار ادبي و داستاني چگونه اتفاق افتاد؟

نخستين داستان هايم را در سن 14 سالگي نوشتم. آن زمان به عنوان شاگرد در يک نانوايي سنگکي کار مي کردم. کار بسيار سختي بود. صبح آفتاب نزده تا ديروقت کار مي کردم. اولين داستان هايم را که سوژه هاي پليسي داشتند همانجا و با استفاده از ايده هاي اطرافم نوشتم. اما کار جدي من از دبيرستان و آشنايي ام با عباس سرمدي آغاز شد. در آن دوره با ادبيات جدي و نويسندگاني چون بالزاک، ماکسيم گورکي و ديگران آشنا شدم. با دوستانم يک محفل خصوصي تشکيل داديم و نوشته هاي خود را در همان جمع کوچک در معرض نقد و بررسي قرار مي داديم. آنها هم بي رحمانه نقد مي کردند. از دل آن جلسات کوچک اولين مجموعه داستان من تحت عنوان «زخم» بيرون آمد و در سال 52 منتشر شد.

معمولاً کساني که در ابتداي راه نويسندگي قرار دارند از نويسنده هاي بزرگ تاثير مي پذيرند. جهان داستاني شما تحت تاثير کدام نويسنده شکل گرفت؟

تمام ذهن و روح من بي اختيار به تسخير گورکي درآمده بود. به کارهايش خيلي علاقه داشتم. شايد به خاطر اينکه زندگي شخصي ام بسيار به زندگي گورکي شباهت داشت. بعد از او، بالزاک بيشترين تاثير را بر من گذاشت.

آن دوره جريانات فکري و ادبي برخلاف امروز که هر کدام به سويي مي روند، خيلي تشکل گرا بودند. شما در آن زمان بيشتر با چه کساني همفکر بوديد؟

در تاييد حرف شما بايد بگويم که در آن زمان و مشخصاً دهه 50 کارها کاملاً گروهي پيش مي رفت. اما ادبيات و کلاً هنر با سياست و تعهدات اجتماعي آميخته شده بود. فضا به گونه يي بود که يک هنرمند يا نويسنده بايد جهت گيري سياسي مشخصي را در آثارش نشان مي داد وگرنه به بي تفاوتي متهم مي شد. من هم به اتفاق دوستانم در کرمانشاه جمع خودمان را داشتيم که به گروه بچه هاي دبيرستان کزازي معروف شد. وجه اشتراک ما تحصيل در دبيرستان کزازي بود. خود من و بيشتر دوستانم در دهه 40 وقتي در دبيرستان کزازي درس مي خوانديم، تحت عنوان زنداني سياسي بازداشت شديم. بيشتر افراد آن گروه گمنام ماندند چون عمدتاً فعاليت هاي زيرزميني داشتند و در لايه هاي پنهان جامعه کار مي کردند. البته به آذين را هميشه به عنوان يک راهنما در کنار خود داشتم و او هم سخاوتمندانه کمک مي کرد.

شرايط اجتماعي و سياسي دهه 50 چقدر روي کارهاي شما تاثيرگذار بود؟

کلاً هيچ نويسنده يي در سرتاسر کره خاکي وجود ندارد که آثارش تحت تاثير شرايط مکاني و زماني نباشد. شرايط آن دوره بي ترديد در آثار ما تاثير گذار بود. فضاي هنري و فرهنگي همان طور که گفتم وارد فضاي اعتراضي شده بود. عمده کساني هم که در آن شرايط قلم مي زدند آرمان گرا بودند. من فراموش نمي کنم که نويسندگان به خاطر اينکه کتاب شان ارزان تر در اختيار مردم قرار بگيرد، حق التاليف نمي گرفتند. شرايط پيچيده يي بود. هنوز هم صحبت کردن در مورد آن شرايط گيجم مي کند. بعد از حکومت ملي مصدق جايگاه اهالي فرهنگ و هنر در معادلات اجتماعي و سياسي جامعه ايران بيش از پيش پر رنگ شد و در دهه 50 به اوج خود رسيد. در مجموع کارهاي من در دهه 50 به شدت از جريانات اجتماعي و سياسي متاثر مي شد.

تاثير فرهنگ بومي در آثار شما به صورت عيني و ملموس قابل مشاهده است. تا چه حد به بومي گرايي در کارهاي تان پرداخته ايد؟ آيا مي توان بومي گرايي را يک اتفاق ناخودآگاه در خلق داستان قلمداد کرد؟

از «زخم» که اولين کارم بود تا «آتش و آواز» که آخرين اثر منتشر شده من است، تاثيرات فرهنگ بومي مشخص و عيان است. من معتقدم فرهنگ بومي مي تواند به عنوان يک پديده زيربنايي ادبيات را تغذيه کند. فرهنگ بومي هم مي تواند بر ادبيات تاثير گذار باشد و هم مي تواند از ادبيات تاثير بپذيرد. در جهان مدرن کنوني بومي گرايي نافي مدرنيسم نيست. فرهنگ بومي اگر درست معرفي شود مي تواند بر فرهنگ جهاني تاثيرگذار باشد. چيزي که باعث شده آثار نويسنده هاي کشورهاي امريکاي لاتين در سطح جهان مطرح شود استفاده از المان هاي بومي در يک قالب جهاني است. مارکز نمونه شاخص اين پديده در جهان است.

در نقدهايي که در مورد رمان معروف تان «چراغي بر فراز ماديان کوه» نوشته شده، بومي گرايي را يکي از مولفه هاي اصلي آثار شما مي دانند. آيا اين بومي گرايي به راحتي مورد پذيرش منتقدان و مخاطبان قرار گرفت؟

امروزه بعضي ها جهاني شدن را با بومي نبودن مترادف مي دانند. من اين را قبول دارم که عمده فرهنگ هاي دولت ساخته درصدد محو و استحاله فرهنگ هاي بومي هستند. اما به نظر من نويسنده بايد طوري بنويسد که مغلوب شعارهاي «جهاني شدن» نشود. نويسنده يي موفق است که بتواند بر روند «جهاني شدن» اثرگذار باشد. کسي مثل ماريو بارگاس يوسا و ديگران توانستند بر امواج بومي گرايي سوار شوند، بدون اينکه سياست هاي جهاني سازي آنها را مغلوب کند. ما هم بايد اين راه را پيدا کنيم. زبان جهاني و تفکر بومي دو نياز بشر امروزي براي خلق ادبيات است. نويسنده بايد بين جهاني بودن و بومي بودن يک رابطه عقلاني برقرار کند، وگرنه در اين بين جايي نخواهد داشت.

بعضي از منتقدان داستان هاي کوتاه شما را با چخوف مقايسه مي کنند و عده يي هم سعي بر دامن زدن بر اين مقايسه دارند؟ آيا اين مقايسه ها را درست مي پنداريد؟ يا از آن احساس رضايت مي کنيد؟

من اين مقايسه ها را نه تنها دوست ندارم که من را آزار هم مي دهد. من معتقدم هر نويسنده يي کار خودش را مي کند. امروزه در سطح جهان ناشران براي نويسندگاني که با آنها کار مي کنند، تبليغات مي کنند. اين حرف ها بخش عمده اش به تبليغات مربوط مي شود. مي توان اين نقدها را به تبليغات ناشر مربوط دانست که هيچ دخلي به کار نويسنده ندارد و نويسنده نبايد مرعوب اين نوع تبليغات باشد. هدايت، چوبک و علوي با اينکه در کنار هم و در يک زمان زندگي مي کردند، هرکدام راه و روش متفاوتي داشتند. هيچ کدام مثل هم فکر نکردند و مثل هم ننوشتند. من اصلاً به اين نوع مقايسه ها اعتقادي ندارم. متن آثار نويسنده است که بايد مورد قضاوت قرار گيرد نه اين حرف هاي سطحي.

آثار داستاني شما از لحاظ لحن و ديدگاه حاکم بر فضاي داستان ها را مي توان به سه دوره تقسيم کرد. يکي دوره اول که نماينده شاخص آن مي تواند «چراغي بر فراز ماديان کوه» باشد. دوره دوم که با آثاري مانند «افسانه سيرنگ» و «توشاي، پرنده غريب زاگرس» همراه است و دوره سوم که با انتشار «آتش و آواز» آغاز شده است. آيا اين تقسيم بندي را مي پذيريد؟

بله. «زخم» در سال 52 که بيرون مي آيد اولين دوره آغاز مي شود و تا رمان دهقانان که در سال 57 منتشر شد ادامه دارد. دوران دوم نويسندگي من بسيار طولاني است و با انتشار «توشاي، پرنده غريب زاگرس» در سال 74 شروع مي شود و تا سال 85 طول مي کشد. دوره سوم هم که به تازگي با انتشار «آتش و آواز» آغاز شده است. شايد منتقدان در مورد بررسي کارهاي من با مشکلات بسياري مواجه شوند، چون بخش اعظمي از نوشته هاي من هنوز منتشر نشده است يا با مميزي روبه رو شده يا گرفتار سياست هاي مافياي محترم ادبيات شده است،

ويژگي هر کدام از اين سه دوره چيست؟

دوره اول داستان نويسي من خصوصيات خاص خود را دارد. تم بيشتر داستان ها در روستا مي گذرد. جوانگرايي در نوشتن مشهود است و به شدت تحت تاثير فضاي سياست زده دهه 50 قرار دارد. مانند تمام آثاري که منتشر مي شد از ادبيات شعاري پيروي مي کند که مستقيماً در زبان و پردازش شخصيت ها اثر مي گذاشت.

دوره دوم که فقط دو کتاب از آن منتشر شده است، با مقداري بازگشت به درون همراه است. داستان هاي اين دوره به تبع جامعه از سياست فاصله مي گيرد و از ادبيات آرمان گرا راهش را جدا مي کند. منتها عقيده دارم برخلاف ساير نويسنده ها به خاطر فرار از واقعيت به گذشته نويسي و باستان گرايي در آثارم پناه نبرده ام. در آن دوره عده يي هم به بازي هاي کلامي دچار شدند و از فلسفه وجودي داستان فاصله گرفتند و دوره سوم که شما کاملاً با يک فضاي

شخصي روبه رو مي شويد.

چرا هر چه به سمت کارهاي آخر شما حرکت مي کنيم، فضاي داستان هاي شما شخصي تر مي شود؟

«خاطرات يک مرده» نظر شما را تاييد مي کند. اين جهت گيري در فضاي داستان ها به شرايط محيطي برمي گردد که من در آن زندگي مي کنم. شرايط جامعه و مميزي به گونه يي است که نويسنده به اين سمت مي رود.

چرا نقدهايي که در مورد آثار شما نوشته مي شود، عمدتاً با يک پيش زمينه سياسي در مورد شما آميخته شده است؟ ظاهراً از اين قضيه به شدت دلخوريد.

چرا دلخور نباشم. يک وقت جامعه نسبت به يک نويسنده ذهنيت پيدا مي کند. بحث درست يا غلط بودن اين ذهنيت نيست. شايد زندگي من در شکل گيري اين ذهنيت نقش اساسي داشته است. منتها بايد اين مساله را هم در نظر گرفت که ذهن و افکار نويسنده در تمام مراحل زندگي اش ثابت باقي نمي ماند. ظاهراً بعضي از منتقدان دوست دارند يک تفکر خاص را که من در دوره يي از آن حمايت مي کردم به تمام زندگي و آثار من تسري دهند. اين کار درست نيست که منتقدان آن تفکر را تابلو مي کنند و از منشور آن به زندگي و آثارم مي نگرند. اين نوع نگاه ها مخالف حرکت تکاملي انسان است. يک نويسنده مثل تمام آدم ها و شرايط جامعه مدام در حال تغيير و دگرگوني است. اگر ما با يک ديد ديالکتيکي به پديده هاي هستي بنگريم، هيچ چيز ثابتي نمي يابيم. سوالي که پيش مي آيد اين است که کدام يک از ما مي توانيم ادعا کنيم در زندگي دچار تغييرات و افت و خيزهاي گوناگون نشده ايم؟

فکر کنم انتشار آثار جديدتان که شخصي تر و دروني تر هستند به اصلاح اين ديدگاه کمک کند.

من که نمي خواهم زندگي خودم را تکذيب کنم. از همان نوجواني انسان عدالتخواهي بودم، هستم و خواهم بود. اين را هيچ وقت انکار نمي کنم. چون عدالت براي من يک مفهوم مطلق است نه نسبي. منصور ياقوتي از همان کودکي آرزو داشت کشورش يک کشور مترقي و پيشرفته باشد. نمي دانم چرا بعضي از منتقدان يک جور ديگر به قضيه نگاه مي کنند. بعضي منتظرند من پرچم تسليم را بالا ببرم و بگويم اشتباه کردم، مطمئناً چنين روزي را نخواهند ديد. عدالتخواهي در هر دوره تاريخي از منشور يک ايده متبلور مي شود. در ايران عدالتخواهي يک بار از دهان مزدک بيرون مي آيد و يک بار از دهان بابک خرمدين و اين جريان همين طور تا به امروز ادامه داشته است. ادبيات مناسبات خاص خود را دارد. نقد ادبي با متن سر و کار دارد و تفکر و نحوه زندگي نويسنده به بخش بيوگرافي مربوط مي شود. در جهان مدرن اين دو مقوله از همديگر تفکيک شده اند. به عنوان مثال هيچ کس نمي تواند ارزش هاي اثر معروف جرج اورول «قلعه حيوانات» را کتمان کند، اما وقتي به سمت زندگي شخصي اورول حرکت مي کني شايعاتي مبني بر فعاليت او در سرويس هاي جاسوسي انگلستان آزارت مي دهد، اما اين نافي اثر زيبا و بزرگ قلعه حيوانات نيست.

چرا براي پيشرفت هيچ وقت راه تهران را پيش نگرفته ايد؟

يک بار همين حرف شما را احمد محمود در نامه يي که براي من نوشت عنوان کرد و گفت که هيچ چاره يي نداري مگر اينکه از ديار خود دل ببري و به تهران بيايي. من نيازي نمي ديدم که به تهران بروم. چون از سال 52 که زخم منتشر شد، ناشران خودشان از تهران تا دورافتاده ترين روستاهاي کرمانشاه به دنبالم مي آمدند. البته جريانات ادبي عموماً در تهران متمرکز بود و به همين خاطر هر چند وقت يک بار براي شرکت در جلسات کانون نويسندگان و ديدار دوستاني مانند به آذين راهي تهران مي شدم. وگرنه نيازي نبود که در جست وجوي ناشر براي کتاب هايم راهي تهران شوم. امروزه بخش زيادي از کساني که وارد کار نشر شدند با فرهنگ بيگانه اند و نويسنده مجبور است به سراغ انتشاراتي هاي بزرگ برود و دائماً در مجاورت آنها باشد، وگرنه بايکوت مي شود.

در فرهنگ و ادبيات کرمانشاه نام چه آدم هاي تاثيرگذاري از ذهن تان عبور مي کند؟

اصغر واقدي دو مجموعه شعر بسيار موفق منتشر کرد، يکي «جرقه» که انعکاس وسيعي داشت و يکي «آواز عاشقان قديمي» که در سطح کشور مطرح شد. از سويي ديگر انتشار کتاب شوهر آهو خانم علي محمد افغاني جامعه ادبي ايران را به کرمانشاه حساس کرد که در سير حيات داستان نويسي کرمانشاه اثرگذار بود. انتشار آثار علي اشرف درويشيان مانند از اين ولايت، آبشوران توانست کم کم اين باور را به وجود آورد که کرمانشاه يکي از قطب هاي داستان نويسي ايران است. در حوزه ترانه به نام معيني کرمانشاهي برمي خوريم. همچنين کامران فاني در حوزه ترجمه و ادبيات کودک، مرتضي مميز در زمينه گرافيک، هانيبال الخاص در حوزه نقاشي و بسياري از بزرگان کرمانشاه را به عنوان يکي از قطب هاي فرهنگي مطرح کردند. بنيانگذار رمان نو تاريخ ايران محمدباقر خسروي نويسنده رمان شمس و طقرا، ابوالقاسم لاهوتي که از دوستان ناظم حکمت و ماکسيم گورکي بود و مرحوم يدالله بهزاد که در زمينه غزل معاصر از سرآمدان محسوب مي شود و علي اشرف نوبتي که شعرهايش پيش از آنکه چاپ شوند دهان به دهان در بين مردم نقل مي شد، تنها بخشي از تاريخ فرهنگ و هنر کرمانشاه هستند.


|+|نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط خيرالله اميريان |
آخرین نوشته ها
تریلیاردر حامی احمدی نژاد ، پشت پرده "تات"
کوروش بزرگ ذولقرنین نیست !!
کوتاهترین داستان دنیا
چگونه هدایای تبلیغاتی نفیس رایگان از شرکتهای بزرگ بین المللی دریافت کنید؟ کافیست ثبت نام نموده و تبل
بیانیه شماره 14 مهندس میرحسین موسوی در استانه 13 آبان
ورژن جدید الترا سورف نرم افزار عبور از فیلترینگ را از لینک های زیر دانلود کنید :
آزادی و بزرگداشت زنان در ایران باستان

حکم اعدام زنی که قصد دفاع از خود به هنگام تجاوز را داشت.
ترانه موسوی چهارم و اشتباه ناشیانه خبرگزاری فارس
آرشيو وبلاگ
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
بهمن 1386
دی 1386
موج سبز آزادی